امید
×ادبی_هنری
به روز رسانی بعدی دوشنبه ۱۸ آبان ماه دلم گرفته از زمین و آسمان گلایه دارم از خدایم، تو، خودم . . می خواهم از من بگذری به احترام تمام دوست داشتنهایمان مقدسات مشترکمان و این عشق به ظاهر خاموش که باطنش هر دوی ما را سوزاند بگذر تا نبینی سرو هم تاب کمر خم کردن دارد بگذر تا نبینی کوه هم توان ریختن دارد تا نبینی بی صدا شکستنم را بغض هایم، چاره ای جز قورت دادنش ندارم نمی خواهم شاهد بی تابی هایم باشی دلم بی نگاه تو زمستان شد چه کنم که چاره ای جز تنهایی ندارم زیر دست سنگ تراشم تاب ضربه های پی در پی را ندارم امروز بگذر تا شاید فردا الماسی گرانبها شوم شاید هم خوردتر و داغون تر....... فرداها سرافراز باز خواهم گشت یا سرافراز خواهم مرد . . دوستت دارم آرام جانم نه برای تو بلکه برای خودم تویی که با نفست عشق را فریاد می زنی و نگاهت.......پر بود از شرم و حیا به پاکی محبت مشترکمان تو را قسم می دهم بگذر.... بگذر از من..... بگذر از عشقم لایق تو نیستم زیرا همیشه تو را نادیده گرفتم تا امروز که در شکست تو را دیدم فریادم را بشنو دوستت دارم...... ولی بگذر از من نالایق بگذر....... گفتمش: از عشق و از عاشق بگو- معشوقه کیست؟ گفت: اسرار نهان است این و سر ناگفتنی است گفتمش: جوینده ام از راه دوری آمدم چیزی بگو گفت: خامی دیده بگشا تا ببینی- دیدنیست گفتمش: عمری تلف شد، گرد خود چرخیده ام اما چه سود؟ گفت: نه گرد خود نه! گرد من چرخیده ای، من رفتنی است گفتمش: عرش ار بیابم می روم با سر به سویش بی درنگ گفت: عرش و سر؟ بی سری کن این نگرد و تا نگردی سر به نیست گفتمش: عشق ار دیار است و زمین! جایش کجاست؟ گفت: دل، سرزمینی سبز و خرم، کلبه مهر و محبت هست و نیست گفتمش: عاشق؟ بگو از اهل دل، دلدادگان زنده دل؟ گفت: مجنون، چهره زرد و دیده تر در بین مردم مرد نیست گفتمش: معشوق و محبوب ز کمان ابرو؟ چه می دانی بگو؟ لب فرو بست و نشست و تا سحر دائم گریست گفتمش: چیزی بگو حرفی بزن- این قصه چیست؟ گفت: سر پنهان بر زبان سر نیاید- چاره نیست جابه جا شد، روی پا شد لرزشی در جسم رنجورش فتاد جان به جانان داد و اینسان گفت گفتم دیر نیست چاره ای کن بر من بیچاره یارب از کرم چاره کار از که جویم جز تو؟ شاها سرورم در گریبان بوده ام سر بس که سر افکنده ام من خجالت می کشم، شرمنده ام، رحمی کن ای تاج سرم سینه ام رنجور و دل صد پاره از زخم زبان خون سرخی می چکد از بین چشمان ترم درد بی درمان اگر درمان ندارد می کشد "هادی اسحاقی" وفا کردم، جفا کردی ندانستم که نامردی تو را خواندم، مرا راندی چرا تنها- رها کردی مطیعت بوده ام دائم مرا کشتی- فداکردی مرا مجنون خود دیدی تو لیلی را جدا کردی به هر ساز تو رقصیدم ولی تو پا به پا کردی نمودم بر تو باطن را چرا با من ریا کردی گل رویم چو پرپر شد گلی دیگر صدا کردی در سرم شوری پدید آمد کازان رفت فصل رویش و آمد خزان سر چنان مستانه از خود بیخود است در نظر یکسان نماید خوب و بد بالا و پست فاش دیدم چون قلم در دست اوست می زند نقشی که خاطر خواه اوست گاهی از رنگ سیاه و تیره نقشی می کشد گاه دیگر از سپید و رنگ روشن می چشد اندکی خاکستری در بینشان نقش دیگر را کند قرمز نشان چهره ای را زرد و و اندامش نزار چهره ای را سرخ و قامت چون چنار زشت و زیبا ، خنده و اخمی که هست یک اراده، یک قلم، نقاش و دست پس دگر معنی ندارد چند و چون او پسندد نقش ما را گونه گون پشت هر نقشی که ظاهر شد عیان نقشی از معنی زند- روح و روان نقش ظاهر فانی است و رفتنی دانه معنی و لیکن دستنی پرسشی کردم من از صاحب قلم نقش آدم از چه رو کردی علم با تبسم رو به من فرمود و گفت هر که آگه شد ازین باید نهفت ای بشر دانی که معیار تو چیست؟ وقت دلتنگی و غم و یار تو کیست؟ ای دریغا- یک نظر در من نگر پس به خویش آ بینوا بار دگر من خدایم، خالقم، یکدانه ام با توام هر جا که هستی بنده دردانه ام هر صفتهایی که می دانی نکوست همچون مرآت است و با من روبروست من نه زیباییم- خود زیبایی ام من دلم- دلداده ام- دریائی ام این منم معشوقه و عاشق منم، عشقم منم نقش و نقاش و قلم بازم منم بازم منم لامکانم- لازمانم- هستم اینجا و نیم ای بشر در خود نگر دانی کی ام نقش آدم را زدم گر در وجود تا مرا بیند در هنگام سجود من خدایم جلوه ام در عالم است آنچه دیدی در توان یک ذره از اموالم است کمتر از آنی بدانی عمق هستی در کجاست مرز عجزت، ابتدای سجده بر درگاه ماست میل من از نقش و نقشت دیدن است انتظارم از تو اندیشیدن است یک نظر درمن نگر اندیشه کن با آ به خویش اندکی صبر و تحمل- با توکل آی پیش لب به تحسین ار گشائی بهره جوئی پر ز سود بهره مندی آندم از من از تو گردم خشنود این به میل دخترت کردی تمام پس سخن کوته کن اینک والسلام «هادی اسحاقی» دلا چندیست که خاموشی! سخن با ما نمی گویی! دلا من مرده ام یا تو؟ چرا چیزی نمی گویی؟ غریب این دیارم من، تو می دانی! . نمی دانی؟ . تن رنجور من زندان و من دربند و زندانی! . نمی دانی؟ . زبانم را نمی فهمند این مردم! تو تنها هم زبانی دل! . نمی دانی؟ . تو تنها مونس تنهائی ام بودی در این شبهای ظلمانی! . نمی دانی؟ . تو تنها یادگار آن نگاری، ماه پیشانی! . نمی دانی؟ . نهاده در تو نقشی از رخش دلدار پنهانی! . نمی دانی؟ . تو آگاهی میان خیل انبوه نبایدها و بایدها، منم با جهل و نادانی! . نمی دانی؟ . من اینجا بی کس و تنها . . اسیر درد هجرانم که می سوزد در این آتش . . خطا کردم که دل بستم . . تو اما ساکت و آرام نگاهم می کنی خاموش نمی دانی که محبوبم خطا پوش است؟! نمی دانی دلا بی تو . نه انسانم . نه حیوانم . آری که حیرانم تو حیرانی نمی دانی زبان بگشا دلا این روزه را بشکن مرا دریاب و همدم باش که من امشب پر از دردم . . تو می دانی! . . نمی دانی؟ سلام همه ما روزهای بدی را پشت سر گذاشتیم کشته شدن دانشجوها دستگیری دوستانمان کتک خوردن ها و..... و شاید هنوز هم پیش رو داشته باشیم این همه بگیر و ببند چی شد؟؟؟ تنها و تنها گلهایی را از دست دادیم مادرانی داغدار شدند، چشمانی منتظر گشتند، دشمنانمان شاد شدند وای که چقدر از سیاست متنفرم!!!! دیگر در امید از سیاست نخواهم گفت چون سیاست کثیفه و اسم امید پاکه و به حرمت همان پاکی تنها از زیبایی ها خواهم نوشت در حریم عشق جایی از بدی نیست عاشقم و تنها از زیبایی و امید می نویسم. و این بمعنی فراموشی نیست معتقدم خدا کنار ماست جای حق نشسته کنار پس نگرانی بی جاست و اینکه شقایق هنوز هست. بگذریم می خواهم سری به گذشتگانمان بزنم!!! من عاااااااااشق تاریخم!!! بیایید با هم قدمی در تاریخ بزنیم این مطالب اصلا جنبه سیاسی ندارد پس بیراهه نروید!!! فقط جنبه اطلاع رسانی از قلم بنده حقیر را دارد. کوروش کبیر
کوروش بزرگ (۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد)، همچنین معروف به کوروش دوم نخستین شاه و بنیانگذار دودمان شاهنشاهی هخامنشی است. شاه پارسی، بهخاطر بخشندگی، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایهگذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن بردهها و بندیان، احترام به دینها و کیشهای گوناگون، گسترش تمدن و غیره شناخته شدهاست. فرزندان من، دوستان من! من اكنون به پايان زندگی نزديك گشتهام. من آن را با نشانههای آشكار دريافتهام. وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپنداريد و كام من اين است كه اين احساس در کردار و رفتار شما نمايانگر باشد، زيرا من به هنگام كودكی، جوانی و پيری بختيار بودهام. هميشه نيروی من افزون گشته است، آن چنان كه هم امروز نيز احساس نمیكنم كه از هنگام جوانی ناتوانترم. من دوستان را به خاطر نيكويیهای خود خوشبخت و دشمنانم را فرمانبردار خويش ديدهام. زادگاه من بخش كوچكی از آسيا بود. من آنرا اكنون سربلند و بلندپايه باز میگذارم. اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم. حتی در پيروزی های بزرگ خود ، پا از اعتدال بيرون ننهادم. در اين هنگام كه به سرای ديگر میگذرم، شما و ميهنم را خوشبخت میبينم و از اين رو میخواهم كه آيندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چيزی است شبيه به خواب . در مرگ است كه روح انسان به ابديت می پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد می گردد به آتيه تسلط پيدا می كند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه كه گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه ازخدای بزرگ بترسيد كه در بقای او هيچ ترديدی نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست. بايد آشكارا جانشين خود را اعلام كنم تا پس از من پريشانی و نابسامانی روی ندهد. من شما هر دو فرزندانم را يكسان دوست میدارم ولی فرزند بزرگترم كه آزمودهتر است كشور را سامان خواهد داد. فرزندانم! من شما را از كودكی چنان پروردهام كه پيران را آزرم داريد و كوشش كنيد تا جوانتران از شما آزرم بدارند. تو کمبوجیه، مپندار كه عصای زرين پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان يک رنگ برای پادشاه عصای مطمئنتری هستند. همواره حامی كيش يزدان پرستی باش، اما هيچ قومی را مجبور نكن كه از كيش تو پيروی نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسی بايد آزاد باشد تا از هر كيشی كه ميل دارد پيروی كند. هر كس بايد برای خويشتن دوستان يك دل فراهم آورد و اين دوستان را جز به نيكوكاری به دست نتوان آورد. از كژی و ناروايی بترسيد .اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجرای عدالت تسامح ورزيد ، ديری نمی انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد . من عمر خود را در ياری به مردم سپری كردم . نيكی به ديگران در من خوشدلی و آسايش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برايم لذت بخش تر بود. به نام خدا و نياکان درگذشتهی ما، ای فرزندان اگر می خواهيد مرا شاد كنيد نسبت به يكديگر آزرم بداريد. پيكر بیجان مرا هنگامی كه ديگر در اين گيتی نيستم در ميان سيم و زر مگذاريد و هر چه زودتر آن را به خاك باز دهيد. چه بهتر از اين كه انسان به خاك كه اينهمه چيزهای نغز و زيبا میپرورد آميخته گردد. من همواره مردم را دوست داشتهام و اكنون نيز شادمان خواهم بود كه با خاكی كه به مردمان نعمت میبخشد آميخته گردم. هماكنون درمی يابم که جان از پيكرم میگسلد ... اگر از ميان شما كسی میخواهد دست مرا بگيرد يا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزديك شود و هنگامی كه روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم كه پيكرم را كسی نبيند، حتی شما فرزندانم. پس از مرگ بدنم را موميای نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد . چه افتخاری برای انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكی مثل ايران دفن شود. از همه پارسيان و هم پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اينكه ديگر از هيچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گويند. به واپسين پند من گوش فرا داريد. اگر میخواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد، به دوستان خود نيكی كنيد. ذوالقرنین درباره شخصیت ذوالقرنین که در کتابهای آسمانی یهودیان، مسیحیان و مسلمانان از آن سخن به میان آمده، چندگانگی وجود دارد و این که به واقع ذوالقرنین چه کسی است به طور قطعی مشخص نشدهاست. کوروش سردودمان هخامنشی، داریوش بزرگ، خشایارشا، اسکندر مقدونی گزینههایی هستند که جهت پیدا شدن ذوالقرنین واقعی درباره آنها بررسیهایی انجام شده، اما با توجه به اسناد و مدارک تاریخی و تطبیق آن با آیههای قرآن، تورات، و انجیل تنها کوروش بزرگ است که موجهترین دلایل را برای احراز این لقب دارا میباشد. شماری از فقهای معاصر شیعه نیز کوروش را ذوالقرنین میدانند. آیت الله طباطبایی، آیت الله مکارم شیرازی و آیت الله صانعی از معتقدان این نظر هستند. شايد يكي از افتخارات ما ايرانيان داشتن پادشاهي است كه درقرآن از او به نيكي ياد شده است. بله پادشاه دادگر و مومن ايراني كوروش كبير كه از او در قرآن با نام ذوالقرنين و در تورات با نام عقاب شرق ياد شده است. و این است پدر ما کوروش آسوده بخواب پدرم نگران زیبایت ایران نباش چون ما بیداریم نگران فرزندانت هم نباش همه خوبند، همه شادند آسوده بخواب پدرم که هنوز آسمان ایرانت بعد از دو هزار و پانصد سال به نظاره مقبره تو می بالد آسوده بخواب پدرم که سرود صلح تو توسط فرزندانت بر گوش جهانیان زمزمه می شود نگران تمدنسوزان هم نباش که مبادا بسوزانن تو را بیداریم، نمی گذاریم تو آسوده بخواب پدر مهربانم فرزندانت چون تو-اند شجاعند، دلیرند بخواب پدرم، بخواب تقدیم به نگاه های نگران... همسفران با قافله سالار بگوئید بماند اینک از پشت شتر همسفران افتادند!! رسم این قافله چیست؟ رسم مردی این نیست!! به خدا همسفران افتادند!! من خودم دیدمشان تا دیروز پر از امید و نشاط دلشان خوش به امید سحر و فردا بود سر پر شور و صفا برق نگاه فکرشان ساختن خانه ویرانه خویش تنشان خسته و زخمی ز نبرد رانده بودند هیولای ندانم کاری نه مگر حق که بیاید بگریزد آن دیو با جلودار بگویید که در نیمه شب پشت شتر همسفران ناگهان افتادند!! لشگر تاریکی خنجر از پشت زدند آخر ای میر، علمدار بگو قافله آرام رود تا جوانان به خون غلطیده همه همسفرانی که به خون افتادند خونشان زیر قدمهای ستم کار سیه پیشه کذاب لگد مال سپاه ظلمت -نشود- میر تو فریاد بزن همسفران مظلومند نوگلند غنچه نشکفته بستان تو-اند....... برای هموطنان شهیدم و مادران دلشکسته شان سکوت................. نه چه شد؟؟ نگاهم رو به آسمان بود ناگهان!! آفتابم سرد؟ خورشیدم بی نور؟ دنیایم تاریک؟ چه شد که اینگونه شد؟ همه جا تیره!!!! و اما!!!! دلم!!!! خونین گشته چرا سبزمان سیاه شد؟؟!! گناه ماچیست؟؟؟!!! آری فراموش کرده بودم جوانی است گناه ما!!!!!!
قلم من
نمی توانی حرف دلم را بگویی من کجا ایستاده ام؟نه!!!!!! شاید باید بگویم ما کجا ایستاده ایم!!؟؟ آیا خود می دانیم؟؟؟؟ به جرم سبز بودن، حکم ما امروز ساهیست یا بی خبری از دوستانمان به جرم خواستن تا پس گرفتن رایمان........ کوچه ها بوی شهادت می دهد!!!!! آیا هنوز مشامت کار میکند؟؟ به یاد آر روزهای جنگ را روزی که همه یکی بودند روزی که ایران ، یکپارچه ایمان بود ترک و لر و فارس نبود ایران بود جوانهایمان را دادیم ولی ایرانمان را ندادیم ناموسمان راندادیم!!!!! «فرزند باروت»!!! هویتمان را ندادیم!!!!!! هویت ما تهرانی، شیرازی، اصفهانی، بوشهری و......... بودنمان نیست اهل شمال، جنوب، شرق و غرب بودنمان نیست ایرانی بودن ماست، عروسک توست که زیر خاک خوابیده، مرد توست که یا حسین گفت، برای من و تو به میدان رفت و هیچگاه بازنگشت ولی به باد آزادی را داد تا برایمان بیاورد نسل امروز توست که با آرمان های آن زمان عشق را لمس می کند ؟؟؟ قلم من،به «فرزند باروت ایران من» بگو هویت تو، من یا تو نیست ماست ایران ماست و باز فراموش نکن این را و برسان به گوش دشمنانم آنانکه چشم به دید ایران من را ندارند برسان به گوششان...... ایران نه.........ایرانی! صاحب دارد! (بیش از هفتاد میلیون) عقل! غیرت! آیین پاک! تمدن! فرهنگ! ایمان، چون ایران را دارد چون عشق به ایران را دارد بخاطر ذره ای از خاکش چه گلهایی را دادیم چه مادرانی داغدار شدند و چه پدرانی..... و امروز تنها برای ما اسطوره اند درباره شان می نویسیم، شعر می گوییم و هر از چند گاهی به مزارشان می رویم و اشکی هم می ریزیم، به آنها متوسل می شویم، آنها هم بی جوابمان نمی گذارند. ای قلم من تو چه می دانی حال که خود تا به این اندازه ضعیف شده ای!!!! چه می دانی؟؟؟؟؟ وای!!!! آسمان ایرانمان را نگاه کن چون دل من پر است و دارد می بارد. «چه خوش گفت فردوسی پاک دل: چو ایران مباشد تن من مباد بدان بوم و بر زنده یک تن مباد» ایران و ایرانی شود آیا که رود تیره شب ظلمانی آسمان وطنم باز شود وطنم ایران است وطنم چون جان است منم ایرانی و ایرانشهری همه اهل سخن و گفتارند عجمم، پارسیم و تخمه ، نژادم پاک است من اصالت دارم من نجابت دارم ریشه ام تا کورش،بلکه دیرین تر از او نیکوئی است همه پندارم نیک، همه کردارم نیک، همه گفتارم نیک نسل ایرانی ام و اهل سخن و گفتارم آریائی همشان آزاده اند همه اهل هنرند هنر اجدادم همه از حرف و سخن بوده و صلح ما نجیبیم ولی بیداریم سر به زیریم ولی هوشیاریم اهل رزمیم که شیر و شمشیر- نقش برجسته دیرینه ماست لیکن از لطف اهورامزدا که آموخت بیان انسان را با سخن می جنگیم تا مگر کار به انجام رسد منم ایرانی و ایرانی آزاد و صبور اهل منطق همه نیک آیینند آخرین حربه هر آدم عاقل جنگ است به جز این هر که کند ما همگی بیزاریم ذکر و تسبیح من این است -«سپاس» از اهورامزدا شود آیا کرم بر سر ما مردی از تخمه پاکان زمین نسلی از جنس رسول خاتم سید پاک نژادی ز علی با دل پاک زاده فاطمه بی همتا موسوی همت و عیسی دم و آماده کار سایه گستر کند و راه نماید که پس از سی سنه پر فریاد، فکر مردم باشد سفره هامان خالی چهره هامان درهم ناامید ازفردا خسته از از فقر و سرافکنده و شرمنده و حیران و خراب چه کنم؟ این چه شود؟ آن چه شود؟ ورد زبان رشته ای بر گردن هر که از راه رسید از درون خالی بود هر چه کم داشت به جاش-با دهانی پر از شعر و شعار وعده می داد و فریب رشته را برمی داشت می کشید از پی خویش باهمه دعوا داشت بر سر سفره او همه بودند هر کسی جایی داشت به جز این مردم بیچاره و این خاک غریب اینک اما به نظر آمده مردی است غیور که در بسته ما بگشاید!
رنگ عشق (امید) ابرهای تیره هم خواهد رفت! آسمان بار دگر آغوشش آنچنان باز شود تا من و تو چهره در چهره خورشید پر از نور امید چهره را باز کنیم گل لبخند مگر باز شکوفا گردد بر لب خسته و خشکیده ما چشمه ها می جوشند بار دیگر از چاه دلوهایی پر آب پشت هم می آیند خاک خشکیده این دشت و کویر بلکه سیراب شود بار دیگر نهرهایی که در این جسم نحیف همچون رگ در بدن انسان است باز هم پر شود از شرشر آب رنگ هستی سبز است زندگی با سبزی که به آرامی و نرم جامه ای می پوشد بر تن لخت درختان صبور رنگ نفرت زرد است رنگ خاکستری از نومیدی است رنگ خاتم سبز است رنگ قائم سبز است رنگ هابیل و سپس نوح نبی ابراهیم رنگ موسی کلیم رنگ عیسای محبت، مریم رنگ پیغمبر خاتم سبز است و از او رنگ علیست رنگ زهراست ازین دامن پاک رنگ اولاد علی تا آخر....... طعم شیرین سحر هم سبز است. انگار كه در آسمان پرواز مي كنم این جمله را زمانی جایی خواندم که در خاطرم نیست نمی دونم چرا ولی بخشی از این نوشته ها را که هم اکنون پیش رو دارید با کمی تغییر از جاهای مختلف به یاد آورده و نوشته ام البته با کمی اضافه کردن عقاید خودم که بی نهایت به آینده این عقاید معتقدم* از اينجا همه چيز را مي توانم ببينم. همه آن چيزهايي را كه وقتي روي زمين صاف بودم از نزديك و جدا جدا ديدم. از اينجا جوری دیگر می توان دید و چهره ای متفاوت به خود گرفته اند: كشتزارها، باغهاي بزرگ و سرسبز و رگ های زلال و پرپیچ و خم اصفهان (زاينده رود). وقتي به آنها نگاه مي كنم. احساس مي كنم دارم در آسمان پرواز مي كنم. واقعاً كه حیرت انگيز است! من اينجا بالاي ابرها هستم. كوه سنگي وقتي آن پايين بودم به نظرم رسيد كه اين كوه مشخصترين برآمدگي اين منطقه است، منطقه ای از شهر اصفهان، و حالا كه همه چيز را از اين بالا مي بينيم، مطمئنم كه اشتباه نكردهام. من اين بالا در ابرها هستم، آتشکده، مي گويند قدمت آن به 2500 سال پيش مي رسد و مربوط به تمدن عيلامي است. «باز هم حرف از عیلام شد تمدن ایران» اما حيف كه بيشتر آن خراب شده، مثل همه آثار تاريخي ديگر كشورمان آتشگاه بزرگ دارد. بالاي كوه يك آتشدان بزرگ قرار دارد كه از خشت درست شده است. آتشدان دايرهاي شكل است و دور تا دور آن پر از دريچه وقتي داخل اين آتشدان آتش روشن كردهاند، از فاصلههاي خيلي دور هم ديده ميشده است. كمي پايينتر، در بعضي قسمتهاي كوه بقاياي چند اتاق ديده ميشود. باستان شناسها ميگويند دور تا دور آتشدان، همه از اين اتاقها ساخته شده بود. بقيه قسمتهاي آتشگاه هم مثل خيلي از بناهاي قديمي ايران از خشت درست شده است. ملات اين خشتها را از گل و سنگ های ريز درست ميكردهاند و براي اين كه توان خشتها بيشتر شود با آنها نيهاي حاشيه زاينده رود را هم مخلوط ميكردهاند. مطالعه روي همين نيها باعث شده که بتوانند عمر بنا را تخمين بزنند. ديوارههاي آتشگاه هم ساختار جالبي دارند. اين ديوارهها طوري ساخته شدهاند كه در ارتفاعهاي مختلف كوه، سكوهايي را ايجاد كردهاند هر چه قدر بالاتر ميرويم سكوها وسيعتر ميشوند. طوري كه ميشود روي آنها ساختمان ساخت عيلاميها در آن زمان تمام معبدهايشان را به كمك همين شيوه سكو سازي ميساختهاند. روي تپههاي مصنوعي يا طبيعي این آتشگاه ها آیین چند هزار ساله دارد. می گویند بیشتر مربوط به دوره ساسانی هستند با شکلی مشابه به هم در سراسر ایران باستان، ساخته شده اند مهم ترین دستاورد دوره ساسانی در زمینه معماری در توسعه گنبد و قرار دادن آن برروی گوشواره و ساختن طاق های عظیم بدون قالب بود. تمرکز دادن بار برروی نقاط ثابت جداگانه (مانند سروستان) و استفاده عالی از طاق های عرضی هم، زمینه پیشرفت معماری را فراهم و در معماری اسلامی استفاده شد. خب می خواهم ديگر حرف نزنم و پروازم را ادامه بدهم! ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان، که وی سرزمینهای ایشان را تسخیر کرده بود، او را سرور و قانونگذار مینامیدند. یهودیان این پادشاه را به منزله مسحشده توسط پروردگار بشمار میآوردند، ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک میدانستند.
وصيت نامه
كوروش كبير در قرآن


